حسن حسن زاده آملى

271

هزار و يك كلمه (فارسى)

عارف شبسترى در گلشن راز : كه وصف آن به گفت‌وگو محال است * كه صاحب حال داند كان چه حال است واقعه 18 در شب يكشنبه / 12 صفر / سنه 1398 ه ق - 2 بهمن 1356 ه ش ، واقعه‌اى در قم برايم پيش آمد كه آن را در بند دوازدهم دفتر دل ( ديوان ، ط 2 ، ص 336 ) بدين صورت به نظم درآورده‌ام : بخوانم از برايت داستانى * كه پيش آمد براى من زمانى شبى در را به روى خويش بستم * به كنج خانه در فكرت نشستم فرو رفتم در آغاز و در انجام * كه تا از خود شدم آرام و آرام بديدم با نخ و سوزن لبانم * همى دوزند و سوزد جسم و جانم بگفتند اين بود كيفر مر آن را * رها سازد به گفتارش زبان را چو اندر اختيار تو زبانت * نمىباشد بدوزند اين لبانت از آن حالت چنان بيتاب گشتم * كه گويى گويى از سيماب گشتم ز حال خويش ديدم دوزخى را * چشيدم من عذاب برزخى را اى عزيز ، تا دهن بسته نشد دل باز نمىشود . در غزلى گفته‌ام ( ديوان ، ط 2 ، ص 48 ) : قفل دهن كليد دل آمد به گفت پير * حاشا گمان رود كه ترا اين مقاله چيست در اين حديث شريف كه از غرر احاديث است تأمل و تدبّر بفرما ( سفينة البحار ، ج 2 ، ص 493 ، ماده « كلم » ) : انّ آدم عليه السّلام ، لمّا كثر ولده و ولد ولده كانوا يحدّثون عنده و هو ساكت ، فقالوا : يا أبا مالك لا تتكلّم ؟ فقال : يا بنيّ إن اللّه ( جل جلاله ) لمّا أخرجنى من جواره عهد إليّ ، و قال : « أقلّ كلامك ترجع إلى جواري » .